Home خانه

غزل

غزل

حیات الله بخشی

mew 400 به عشرت گر بگیرد رفته از خود مست مینا را
به گردش چرخ گردون آورد در دست مینا را

اگر شور تعلق نیست در ابنای این عالم
چرا بازار عشرت این قدر گرمست مینا را

تعلق کلفتی دارد رها کن تن ز تکلیفش
گران گر سر شود دیگر نگیرد مست مینا را

 به طرز چشم مخمورش که استغنا از آن پیداست
ز وضع ما فقیران نشه هم شرمست مینا را

 تغافل رعشه بر اندام غیرت می کند طاری
برا زین غیرت جانکاه بگیر بر دست مینا را

 فتد هنگام قلقل تشت رسوایی صراحی را
از آن گیرند اندر دست چو آرامست مینا را

 تعجب بخشیا نبود به حرص و ولع دنیا دار
کجا مخمور بگذارد دمی از دست مینا را