Home خانه

مقایسه ی یک جاهل

مقایسه ی یک جاهل

مصطفی عمرزی

cxzما با انواع پارس کردن ها مواجه شده ایم. آخرین نمونه اش با تفاوت این که «تویت» شد، دنبال ما می آید؛ هرچند مانند تف سربالا، اما دوباره به حفره اش وارد می شود و پارس کننده حرفش را پس می گیرید(حذف تویت) اما بپذیریم که کارش(توهین) را انجام داده است. می دانید که تفاوت عمل فرهنگی امروز با گذشته در این است که وقتی تبارز یافت، ناممکن است کاملاً حذف شود.
پارس کننده به دنبال توجیه پارسش، بی هیچ رابطه ی کاری و فکری او با تاریخ، وارخطا تصریح می کند هدفش، مقایسه ی تاریخ بود. با استفاده از فرصت، بار دیگر به جاهلانی لعنت می فرستم که با جعل تاریخ، به قدری به توهم افزوده اند که مقایسه ی ساده ی صحت و سقم تاریخ ما نیز مشکل شده است.
آن چه در افغانستان بیشتر به نام افتخارات تاریخی غیر پشتونی عنوان می شوند، اگر از معدود آثار مخروبه و چند نسخه ی خطی و سنگی آن ها بگذریم، اکثراً در اوراق کتاب هایی یافت می شوند که طی چند دهه حاکمیت پهلوی ها در ایران، منتشر شده اند.

 پس از دهه ی هشتاد شمسی در جمهوری اسلامی ایران، بحث های زیادی به میان آمدند که ضرورت تنقید جعلیات تاریخی به منظور تطهیر اجتماعی و جلوگیری از تحرکات و ستیز قومی، یک اصل است. بنا بر این، مقوله ی بنیان اندیشی با بزرگانی چون ناصر پورپیرار، کاخ های فارسکی را هرچند آهسته آهسته، اما بنیادین ویران می کند.

در میان ما معمول است که خون با خون شسته می شود. البته یک پاسخ تند که دمار از روزگار دهن گنده ها درآورد، نه فقط نزد من، بل شاید نزد بسیاری از فرهنگیان ما وجود داشته باشد، اما ترجیح می دهیم به فرهنگ ابتذال، دامن نزنیم؛ زیرا یک پاسخ خوب نیز  نوستالژی سوال بد را احیا می کند. خیر باشد! خداوند توفیق عنایت فرمایید که با تعمیم روشنگری ها و تنقید تاریخی، توهمی بشکند که شماری را به حد مریض هار درآورده است.

در تویتی که پارس کرده بودند، بالاخره با تحاشی(بهانه ی مقایسه) فرار کردند، اما چنان چه در آغاز این مقال آوردم، کار خودشان را که ذهنیت سازی ستیز بود، انجام دادند. حالا اگر عارف رحمانی یا پارس کننده را مجبور به پا بوسی هم کنید، آن چه را پارس کرده است، جمع کرده نمی تواند. به این لحاظ، باید ادعایی را تنقید کنیم که شبیه کُل چنین ادعا هایی بدون تفکیک زمان و مکان، زمین و آسمان را می بافند.

در تویتی که پارس کرده بودند- به دلیل ضعف های آشکار املایی و انشایی، ترجیح می دهم این مقاله را با اقتباس آن آلوده نکنم- ادعای فوقیت کرده بودند. بهتر است حسب سنت های تحجر فارسی- خراسانی بنویسیم که یکی بود یکی نبود در زمانه های قدیم گویا در سلسله ی غزنوی، آن قدر دیموکراسی وجود داشت که سلطان محمود غزنوی به تاسی از آزادی های آن، 16 بار پوست مردم هند را کنده و به غزنی آورده است، اما از آن تمدن چور و چپاول، نارسیده به توحش یک جاهل دیگر(علاءالدین حسین) در نخست پسر فاسدش، مسعود غزنوی، به قدری اسراف می کند که حتی آن چه را پدرش به بعضی تحفه داده بود، به زور می ستاند. دیگر این که آن تمدن به اصطلاح پارس کننده ی ضد پشتون، اگر از تعریف های کتابی بگذریم که بیشتر با انبوه شاعر گدا و مداح پُر بود، شاید حقیرتر از آن باشد که تاکنون به ما نگفته بودند.

«غزنین

ساعت یک بعد از ظهر، نمای شهر غزنین از دور به نظر می رسید. نگاه های مشتاق به سوی آن بلند بودند، اما هر دفعه که بلند شدند، بدون دست یابی به هدف برمی گشتند. ما در بارهء ویرانه های باستانی دهلی می پنداشتیم و آن ها را در ذهن ترسیم می کردیم و فکر می کردیم قلعه ها، گلدسته های مساجد و گنبد ها هستند که ما از دور آن ها را مشاهده می کنیم، اما برای استقبال نگاه های مشتاق، چیزی از آن سو نیامد.» (سفرنامهء افغانستان، سه هم سفر/ علامه اقبال لاهوری، سر راس مسعود، سید سلیمان ندوی، نوشته ی سید سلیمان ندوی، نشر غلام حسین جهان تیغ، چاپ اول، زاهدان- جمهوری اسلامی ایران، 1382ش، ص109)

چند سال قبل که بند آبی قدیمی غزنی ویران شد، داستان های مختلفی بیان شدند که حیف! یک اثر عام المنفعه ی دوره ی غزنوی، ویران شده است. گزارش های تلویزیونی، اما یک بنای حقیر گلین را نمایش می دادند که می پندارم اگر به راستی از زمان غزنویان باقی مانده باشد، هرگز دچار آب خیزی نشده است، زیرا اگر می شد، حتماً در همان زمان از بین می رفت.

توجه کنید که در تمام قصه های امپراتوربازی، فقط یک شهر، مثال بوده است، اما در تاریخ نویسی های بیمارگونه ای که به خورد ما داده اند، وقتی تعریف غزنویان می شود، می پنداریم کُل آن محدوده که یکی از عقب مانده ترین انواع حکومت های فیودالی بود، پُر از شهر های آباد و مرفه بوده است. رسانس تیموریان، بقایای گورگانی هند در افغانستان، همه و همه آن قدر کوچک و ناچیز اند که تصور نمی شود.

غزنی یا مرکز امپراتوری غزنویان در کُل جغرافیای شان که بعداً محدود به شهر هایی در پاکستان کنونی(بخشی از هند قدیم) می شود، یگانه شهر معمور آن حکومت بوده است. البته اگر جعلیات مداحان درباری را کاملاً نادیده بگیریم.

این سلسله پس از مرگ سلطان محمود، به زودی سقوط می کند. سلجوقیان با شکست مسعود غزنوی، بخش های بزرگ آن را تصرف می کنند. در این مسیر، بالاخره غوریان با تخریب یگانه منطقه ی معمور آن امپراتوری که از چور و چپاول مردم هند، بنا شده بود، هزار سال قبل از امروز، چنان ویران گری می کنند که چیز زیادی برای وحشیان چنگیزی و تیموری باقی نمی ماند.

«غزنین قدیم

تصور ما بر این بود که غزنین قدیم، مانند دهلی کهنه و فرسوده، آباد است و بعد از محو شدن و از بین رفتن، بار دیگر زنده و آباد شده است، اما وقتی برای ما ثابت شد و با چشم سر دیدیدم که هیچ گونه آثاری از غزنین باستان وجود ندارد، بسیار متاثر و متالم شدیم. در تاریخ خوانده بودیم که در دوران پایانی غزنوی ها، علاءالدین غوری، غزنین را به آتش کشیده به خاکستر تبدیل ساخته است. به همین دلیل او را جهان سوز می گفتند، اما گمان بر این نبود که غزنین چنان از بین رفته است که با خاک یک سان باشد.» (همان، ص112)

«علاءالدین وقتی از کشته شدن برادرش خبر شد، آتش در بدن او افتاد و به سرپرستی و فرماندهی یک سپاه بسیار سلحشور بر غزنین یورش بُرد. علاءالدین، غزنین را به تصرف خود در آورد و فرمان کشتار عمومی را صادر کرد. شهر غزنین را به آتش کشید. شهر به مدت هفت روز تمام در آتش می سوخت. غیر از سلطان محمود، سلطان مسعود و سلطان ابراهیم، قبور بقیهء تمام سلاطین غزنین زیر و رو شد. استخوان های آنان نیز به آتش کشیده شدند.» (همان، ص 113)

جاهلی که میراث تاراج سلطان به اصطلاح غازی را تخریب کرده بود، اتفاقاً طبع شعری هم داشت. بعداً در سلسله ی روشنگری های تاریخی ثابت خواهم کرد که تواریخ فارسی- خراسانی به قدری انباشته از جعل اند که در انبان آن ها تضاد و تناقض، دو اصل اساسی شمرده می شوند.

به شهادت تاریخ بیهقی در برخ تماس مسعود غزنوی با غوریان، او ناگزیر می شود مترجم جست و جو کند، زیرا غوریان، فارسی نمی دانستند. جالب است که علاءالدین جهانسوز که خود را از دوده ی عباسیان قلمداد می کند، به پاس تخریب غزنه، به دری یا به اصطلاح فارسی، ویرانه های شهر و مردم آن را که فقط در توحش تواریخ خراسانی- فارسی نمونه دارند، مفتخر می سازد:

«جهان داند که من شاه جهانم

 چراغ دودهء عباسیانم

علاءالدین حسین ابن حسینم

 که باقی باد ملک جاودانم

چو برگلگونهء دولت نشینم

 یکی باشد زمین و آسمانم

اجل مصرع زن گرد سپاهم

 اجل بازیگر نوک سنانم

همه عالم بگیرم چون سکندر

 بهر شهری شهی دیگر نشانم

بران بودم که از اوباش غزنی

 چو رود نیل جوی خون برانم

و لیکن گنده پیرانند و طفلان

شفاعت می کند بخت جوانم

ببخشیدم بدیشان جان ایشان

که بادا جان شان پیوند جانم»

(همان، ص 114)

حالا فکر کنید هزار سال بعد از آن توحش که آن سلسله و عمران آن را بیشتر در کتاب ها می توان جست و فقط با تاراج بانی آن در هند و چند درجن شاعر گدا و مداح مشهور است، در پله ی مقایسه با افغانستان، قرار می دهند. گذشته از این سنت جهل، آن چه از تاریخ عنوان می شود، زمانی مفید است که واقعیت های ملموس آن ما را در بر گرفته باشند. چنانی که بعداً اشاره خواهم کرد، عمران غزنی کنونی نیز مدیون حاکمیت پشتون هاست. 

«غزنین جدید

غزنین قدیم به گونه ای که در سطور بالا بیان گردید، در عهد غوری، تاتاری ها و تیموری ها به کلی از بین رفت و از صفحهء هستی محو گردید. اندک آثاری که باقی مانده بود، بنا بر اظهارات مورخان، در یک برف بسیار شدید، هستی خود را از دست داد.» (همان، ص115)

«غزنین فعلی، توسط تیمورشاه، متوفی 1207 هجری، جانشین احمدشاه ابدالی احداث شده است.» (همان، ص 115)

اگر توهم کتابی را ترک کنیم، می بینیم که افغانستان کنونی، فقط مدیون خودش است. اگر چند مجموعه ی بی نهایت اندک زیارت، مسجد، مناره و خرابه هایی را منفی کنیم که همه بقایای سناریو های توحش قبل از پشتون هایند، ثابت می شود که اکثر داشته های تاریخی، عمرانی و مهم افغانستان، کم یا زیاد، بسنده یا ناکافی، محصول همین سیصد سال اخیر است.

 من بار ها فکر کرده ام که اگر رونق دو- سه سده ی پسین کشور را منفی کنیم، در واقع یافت سایه ی یک بنایی شاهی که رییس دولت چند دقیقه در زیر آن راحت باشد، وجود ندارد. البته بحث زیارت ها را کنار می گذارم که جای مرده گان هستند و شاید اکثر    ابنیه ی باقی مانده ی قدیمی ما باشند. شهر غزنی نیز بیشتر با زیارت های آن مشهور است.  

اعلی حضرت امیر حبیب الله خان که نسبت به زمانش، خیلی شخص منور و آزاده بود، در هر فرصتی که به دست می آورد، به مجموعه ی عمرانی و فرهنگی کشور می افزود. این امیر محترم، در سفری به بدخشان، امر می کند قبری را که منسوب به ناصر خسرو می دانستند، ترمیم کنند.

وقتی به غزنی امروزی می روید، دو منار مشهور آن در راس خود، با آهن پوش حفاظت شده اند. همان آهن پوش ها به دستور مرحوم حبیب الله خان، باعث شدند آن مناره های   قدیمی، تخریب نشوند.

از غزنی زمان غزنویان، آن چه بیشتر جلب توجه می کند، قبر سلطان محمود غزنوی است. حتی همین قبر نیز مدیون پشتون هاست.

«گنبد روی مزار[سلطان محمود غزنوی] در سال1912م توسط امیر حبیب الله خان ساخته شده است.» (همان، ص120)

فکر کنید با چه گونه یک جریان منفی، زشت و وقیح تنقید رو به رو استیم. من شک ندارم که به اثر شرایط جدید و تعهد بیش از دنائت مسوولان به آزادی های بیان درست تعریف نشده، کسانی همیشه پا را از گلیم خویش فراتر می نهند و گستاخی می کنند. آنان خوب می دانند اگر خارجیان بروند، همه چیز سر جایش برمی گردد.

از دست ندادن پروژه های مزدوری نان روغنی، بخشی را به عجله واداشته است. با خروج خارجی، نمونه ای که پارسش را تویت کرده بود، بدون شک به ایران فرار می کند. خدا کند مردم ایران نیز خروج کنند. بعد می بینیم کی ها به کاسه لیسانی پول می دهند که به نام دین، مذهب و فرقه نان می خوردند. با بسته شدن درب های ولایت فقیه، شاید یک بخش بزرگ نوکران شان سیکولار شوند. این ها که منطق خود را به شکم خود بسته اند، فقط با تعاملات روده، زنده گی می کنند.

فراخوان:

از همتباران تقاضا می کنم که دیگر هرگز در برابر دهن گنده گی های چند بی وجدان مزدور، خاموش نمانند. بایسته است به حد پاره کردن دهن شان، عمل کنیم. هدف از تمام دهن گنده گی ها، فرهنگ سازی های ضد پشتون هاست. اگر با نوکری به خارجی سعی کردند قدرت را انحصار کنند، با دهن گنده گی می خواهند روحیه ی مردم ما را تضعیف کنند که گویا واجد شرایط سیاسی نیستند. این همه در حالی صورت می گیرد که حداقل سیصد سال شاهد حاکمیت پشتون ها استند.

اگر فشار خارجی نباشد، هیچ قدرت داخلی، جسارت تعهدی و تجاوز به مردم ما را ندارد. یادآوری این مطلب بسیار ضرور است که دیدیم چه گونه به بهانه ی حلیم تنویر به ما تاختند و با نادیده گرفتن تمام نزاکت های اجتماعی، همه را شریک جرم ساختند. این عمل و امثال آن، همه عمدی و قصدی و صرف به خاطر کسب مفاد سیاسی نامشروع صورت می گیرند.