Home خانه

!به پیش

به پیش!
(طنز)

مصطفی عمرزی

vcxzکاوه و رستم که از دیر زمانی در حزب دیموکراتیک خلق افغانستان، از روی کم سوادی، عضویت داشتند و بعد از انقلاب ثور، اینک در چوکات حزب نامبرده به عیش و نوش مشغول بودند، به گفتمان پرداختند.
کاوه: رستم صاحب! شکر، از برکت انقلاب، در هفته ی هفت روز از شربت جانبخش روسی(منظور ودکاست) بهره مند می شویم.
رستم: نوش جان و شیر مادرت! حق ماست و مبارزه کرده ایم. این زنده گی انقلابی، واقعا ً لذت بخش است؛ خانه های مکروریان، بچه ها در بورس ها و از عسکری بی غم.
کاوه! ببین چه قدر خوب شد وقتی در حاکمیت های گذشته به شوروی رفتیم و ملحد شدیم. به خاطر تامین اهداف لنین کبیر، امروزه هیچ کمی نداریم. مهمترین مشکل ما جنگ است که آن را هم اولاد دوکاندار، کالاشو، دهقان و امثال شان انجام می دهند.

 تاثیرات نوشیدن الکول، آهسته آهسته بیشتر می شدند. آنان پس از دقایق چند، چنان مست شدند که نمی توانستند چیزی را تفکیک کنند. هر دو شروع کردند به فحاشی و دشنام. آواز می خواندند و عربده می کشیدند. چون نوشیدن الکول، عقل را زایل می سازد، رفقای حزبی بدون آن که بدانند چه می گویند، زمانی رسید که لنین را نیز فحش دادند و او را احمق کبیر گفتند. زمانی مرگ بر کمونیسم می گفتند و کودتای 7 ثور را کودتای موش ها خطاب می کردند. تا ختم تاثیرات الکول، دو رفیق، جملات مختلف را بر زبان می راندند.

کارمندان دفتر این دو رفیق، شاهد بودند که حزبی ها با دادن شعار، از میدان جنگ می گریختند. آنان به انواع کثافت کاری مشغول می شدند. یعنی مبارزه ی دفتری، اما فرزندان مسلمان کشور را دچار برادرکشی و بدبختی می ساختند.              

رستم: کاوه صاحب! فکر کنم پسرت خیلی انقلابی ست؟ همیشه در تپه ی شهدای انقـلاب(مرنجان) حاضر است و با تشریفات و حرکات خاص انقلابی، به شهدا احترام می گذارد. او همیشه از تلویزیون هویداست.

کاوه: بلی، ما هم او را تشویق می کنیم تا صرف در چنین مراسمی اشتراک کرده، تنها در همین محدوده، به انقلاب خدمت کند. البته سعی می کنیم بقیه ی وظایف انقلابی را در کشور های دوست، جست و جو کند.  

رستم: کاوه صاحب! راستی می خواهم افتخاری را نصیب حزب کنم.

کاوه: خوب، بگو چه افتخاری؟

رستم: بلی، می خواهم با تهیه ی یک بُشکه ودکای روسی و نوشیدن آن در یک روز، ریکارد حزبی قایم کنم تا که باشد رفقای حزبی در فعالیت های حزبی شان با الگوی من،  جدی و مصمم باشند و در برابر اشرار، قاطعیت نشان دهند. این کار را در روز تجلیل از انقلاب ما انجام خواهم داد. می خواهم یک انقلابی نمونه باشم. مهمتر از همه، برگزاری این مراسم باعث تقویت روابط هرچه بیشتر ما به عنوان مصرف کننده(خورنده ی الکول) با کمک کننده(خیرات دهنده ی الکول) یا همسایه ی بزرگ شمالی، خواهد شد.

کاوه: الحق که مفکوره ی سترگ و فکر کبیر داری! امیدوارم که مرا هم شریک بسازی؛ ولی از یک موضوع هراس دارم. این که با سرکشیدن یک بُشکه ودکا، نشود که خدای ناخواسته، خیلی زودتر نزد رهبر کبیر و جهانی ما، لنین سترگ برویم و از تهیه ی یک گزارش کاری کبیر،که نیاز رهبر ماست، بی نصیب بمانیم. اگر لنین بپرسد که دست آورد های تان در راستای تهیه ی نان، خانه و لباس چیست، تنها که با رقم قتل اشرار و مخالفان نمی شود پاسخ گفت.  

رستم: غم نخور کاوه صاحب! خدا مهربان است.

کاوه با شنیدن عبارات آخر رستم که خدا مهربان است،کمی به فکر فرو رفت و با خود اندیشید که در زمان عیش و قدرت، از خدا خبر ندارند، ولی وقتی از مرگ خبر می شود، مسئله ی خدا به میان می آید.

رستم: امروز چند تن از طبقه ی اناث به غرض رسیده گی به مشکلات شان به ما مراجعه کردند. به این لحاظ که خیلی به درد بخور بودند، کار های شان را عقب انداختیم. آنان را به فعالیت های انقلابی و حزبی تشویق کردیم(منظور فحشاست). بلی، تعهد انقلابی به ما الهام می بخشد تا به آنان بگوییم در این زمینه هم پیشرفت کنند و هم باعث تسکین خاطر رفقای انقلابی شوند. شما می دانید که مرد و زن مساوی استند. بنا بر این باید یک جا کار کنند.

کاوه: خیلی مدبر استی! با چنین استعدادی، شاهد ترقی ات خواهیم بود. فکر می کنم ارزش این کار تو، بیشتر است. می دانی که مستی ناشی از الکول، باعث می شود چیز هایی دیگری را بگوییم که شاید مناسب نباشند. چه دروغ بگوییم، هفت پشت ما مسلمان بودند. اگر در هنگام جشن، چیزی از دهن ما برآید که الحادی نباشد، رفقای ما بی هیچ تاخیر، ما را نزد پدران ما می فرستند. ترسم این است که پیش از وقت نروم. می دانی که این پدرسالاری های ما مشکل ساز هستند. همین که نزد رفته گان ما به صورت جوان برویم، شاید در آن جا نیز امر و نهی کنند.