Home خانه

خاطرات یک راکت

خاطرات یک راکت
(طنز)

مصطف عمرزی

53943012 cartoon man is riding on a rocketبه خاطر تهیه ی گزارش جنگی، عازم یکی از ولایات کشور شدم. موضوع گزارش، عبارت از کشف یک دیپوی مهمات در یکی از مغاره ها بود. واقعا ً سفر و گزارش خسته کننده به نظر می آمد.
در طول دوران جنگ، از کودتای ثور تا امروز، از طریق رسانه ها بار ها و بار ها خوانده، شنیده و دیده ایم که مقداری سلاح و مهمات پس از کشف، به دست آمده است. هر حکومت به نوبه ی خود، هزاران از چنین گزارش هایی را انعکاس داده اند.
پس از کودتای 7 ثور، سلاح ها و مهمات زیادی بعد از گور کردن ها، دیپو شدن ها، قاچاق، خرید و فروش، مسیر عجیبی را پیموده واتفاقاً دوباره به محل اولی خود آمده اند.

  از اصل مطلب دور نشوم، بعد از رسیدن به محل مورد نظر، انجام مصاحبه و سایر موارد نیاز گزارش، فراغت حاصل کردم. در ولایت مذکور، مانند بسیاری از ولایات کشور، محل مناسبی برای مسافر، جهانگرد و خبرنگار وجود ندارد. چون ناوقت شده بود و به استثنای زندان ولایت و محل کشف مهمات، جایی برای استراحت نبود و کسی از ما پذیرائی هم نمی کرد، ناچار در گوشه ای از محل کشف مهمات به خواب رفتم. هنگام سیر خواب بودم که ناگهان موجودی که به جز از یک راکت نبود، در حالی که  مانند یک انسان، دارای چشم، گوش، بینی و دهان شده بود، مرا مخاطب قرار داده و گفت: برادر گزارشگر! برخیز و از ماجرای های ما نیز گزارش تهیه کن. در دنیای خواب، برخاسته و از فرط تعجب و حیرت، کتابچه و قلم را حاضر کرده و گفتم: بگو؟ راکت با یک نوع محبت پدرانه، به سویم نگریست و شروع به صحبت کرد: برادر گزارشگر! ما موجودات آهنی- نظامی برای خود عالمی داریم که ظاهراً از چشم انسان ها پنهان مانده است. به نحوی که تا هنوز نتوانسته اند کشف کنند. به این دلیل، تا زمانی که وارد دنیای ما نشوید، هرگز از راز ها و زنده گی ما، چیزی فهمیده نمی توانید. بلی، ما هم دل داریم، خوشی داریم، غم داریم، عاشق می شویم و فکر می کنیم. از تعجب، دهانم بازمانده بود. به او گفتم: درصورتی که قادر نیستیم از زنده گی شما در حالت عادی، چیزی بدانیم، پس این دنیای ماورای حس شما چه گونه است؟ وی با لبخند گفت: چون شما با تمام ترقیات تان هرگز قادر نشده اید در مورد زنده گی غیر جنگی ما چیزی بدانید، ناچار به خدواند متوصل شدیم. بنا بر این در این روز تاریخی که افتخار آن نصیب شما می شود، از طریق خواب در مقابل هم قرار داریم. من حاضرم به تمام پرسش های شما پاسخ دهم. چون نمی خواستم وقت را از دست دهم و شاید هم که از خواب برمی خاستم، به وی گفتم: از معرفی خود شروع کن و تا این جا که در این محل کشف شده اید، برایم بگوید؟ راکت، سرگلوله ی خود را که در واقع سرش بود، تکان داد و شروع به تعریف زنده گی اش کرد:

از کشور روسیه می باشم. ما در سال1950م در یکی از کارخانه های اسلحه سازی این کشور، متولد شده ایم. چنانی که می دانید تا حالا که سال 2009م ست، سال های زیادی می شود که از تولدم سپری شده است. امروزه به استثنای کشور های عقب نگه داشته شده و جنگ زده ای مثل کشور شما، در هیچ کجای دنیا، از ما به خاطر این که اسلحه ی عتیقه شده ایم، کار نمی گیرند، ولی شکر خداست که از زمان تولید تا کنون، در کشور شما،  در مراسم مختلف از ما تجلیل به عمل آمده و برخلاف عتیقه بودن، همیشه همانند یک وسیله ی تخریبگر پیشرفته و مترقی، به ویژه در رسم گذشت ها، تقدیر می شویم.

به هر صورت، پس از تولید، زمانی که در کشورم به یک سلاح  کهنه تعبیر شدم، با تعداد سلاح و مهمات دیگر، عازم کشور شما، یعنی افغانستان شدیم. ما را در یکی از دیپو ها ذخیره کردند. تا کودتای 7 ثور، جز نمایش در مراسم و اقامت در دیپو ها، کاری نداشتیم. از بخت بد من، زمانی هم که  برای تعلیمات نظامی بُرده می شدیم، بر اثر نرسیدن نوبت که باید انداخت شده و همانند هر مهمات دیگری که آرزوی انفجار و به روز سیاه نشاندن زنده جان ها را دارند، بدون مصرف، دوباره به دیپو منتقل می شدم.

تا کودتای 7 ثور که با پشتیبانی تولید کننده گانم  و مزدوران شان در افغانستان صورت گرفت، با سایر سلاح ها و مهمات، جز اختلاط و بگو- بشنو، خنده و مزاح، تفریح و تعریف خاطرات، رسم گذشت، تعلیمات و در مجموع در یک مکان خوب با داشتن افراد مسوول و درستکار که همیشه و با انضباط به پاک کاری وروغن کاری ما می پرداختند، کار دیگر نداشتیم، ولی پس از کودتای 7 ثور، وضع ما تغییر کرد. زمانی از یک پوسته به پوسته ی دیگر و از یک دیپو به دیپوی دیگر و پس از آن که در دست مخالفین حکومت می افتیدیم، از یک مغاره به  مغاره ی دیگر، منتقل می شدیم. جالب این جاست که در طول چنین فراز و نشیب ها، من همیشه غیر قابل استفاده می ماندم. همچنان با تعداد دیگری که با آن ها یکجایم می کردند، پس از کشف و  دست به دست شدن های بسیار، در مقابل کمره قرار گرفته و شرح حال ما از طریق رسانه ها  اعلام می شد. در این گیر و دار، به دست چه کسان ناباب و با بابی که نیافتاده ام؟ یکی با کمال دقت، همه روزه به حال ما می رسید، اما دیگری با بی تفاوتی، ما را در کنجی انداخته و سبب می شد که بعضی از رفقای کم حوصله و حساس منفجر شده و بدین صورت، تاوان کم توجهی را با گرفتن جان صاحبان ما باعث می شدند.

با از دست دادن دوستان فراوان، بیش از دو دهه می شود که زنده گی نا آرام دارم. خدا خدا می کردم که منفجر شوم، یا در یک دیپوی خوب قرار گیرم و یا هم حداقل به موزیم سپرده شوم که دیگر طاقت این همه سرگردانی را مانند مردم افغانستان، از دست داده ام. امروز خوشبختانه بار دیگر کشف شدم و منتظرم تا به یکی از آرزو های خود برسم.  راکت، کم کم احساساتی می شد واختیار خود را از دست می داد. ضمن توضیحاتش، ناگهان به لعنت کردن کسانی پرداخت که چرا وی را تولید کردند و اگر چنین شد، چرا زمنیه ی انفجار وی را میسر نکردند. خشمش زیاد می شد، طوری که فکر می کردم شاید حالاست که انفجار کند. به این لحاظ و از روی ترس، به دلداری وی پرداخته وگفتم: راکت برادر! از این که نتوانستی در بی خانمانی و دربدری انسان ها سهیم شوی، غم مخور، ولی جای افتخار بسیار داری که توانسته ای شرح زنده گی ات را به صورت شفاهی بازگویی و از این جهت، اولین راوی سلسله ی مهمات استی. راکت  که کمی آرام شده بود، با تشکر از محبت و توصیف من که وی را اولین راوی سلسله ی مهمات خوانده بودم، افزود: به هر رو، خبرنگار عزیز! آرزوی هر یک از مهمات شجاع و با غیرت است تا  بتوانند شجاعانه منفجر شده، باعث تخریب و بربادی شوند. همچنان چنین نیایش کرد:

خدایا! به این تولید  اشرف المخلوقاتت، توفیق عطا فرما که در این کشور که همه ی عمرم را با این قدر آواره گی برباد داد، در یک جای مزدحم، در یک هوتل لوکس، در یک مسجد و یا هم در یک مکتب پرتاب شده و به آرمان اصلی و مهمم برسم. سپس ساکت شد. من که اصلاً نمی خواستم چنین شود و از خدا می خواستم که از شر بی خانمانی ها و ویرانی ها برای همیشه آسوده شویم، در دل به او لعنت فرستاده و از ذات بد وی، اظهار نفرت کردم. همچنان خواستم هر که وی را برای تباهی ما استعمال کند، خودش با تباهی رو به روشود. چون نیایش وی، مرا خشمگین ساخته بود، به او گفتم: راکت برادر! ببین، من می خواهم دعایت مستجاب شود، ولی نه در افغانستان؛ زیرا می دانی که سایر همقطارانت چنان حال و روزی بر سر ما آورده اند که زمان درازی ست، از بدبخت ترین مردم جهان شده ایم. به اثر ذات و رشادت های برادر ها و خواهر های تو و از همه بدتر برادران زمینی تو، یعنی ماین ها که در هر گوشه ی کشور ما به کمین نشسته اند و با ناجوانمردی، از آدم گرفته تا چرنده، خزنده و پرنده ی ما را از میان برداشته یا ناقص العضو می کنند، خوش نیستیم. پس نه تنها من، بل تمام مردم ما در قسمت مستجاب شدن دعایت در افغانستان، مخالف استیم. امیدواریم در جایی منفجر شوی که بداندیشان و مخالفان سعادت و ترقی ما قرار دارند.

در حالی که خشمگین بودم، از جایم برخاستم و بدون توجه به اعتراضات راکت، خواستم از مغاره خارج شوم که ناگهان  از خواب برخاستم. نزدیکی های صبح بود. در کنار آن که خوشحال شدم جواب راکت را داده ام، خدا را شکرگزار بودم که زنده استم؛ زیرا هر لحظه امکان داشت یکی از مهمات کهنه، منفجر شود.